در کتاب پندنامه پارسايي، برگرفته از نوشته هاي باستاني و پهلوي آمده است:

رفتار تو همان است که آموخته اي. بپرس براي فراگرفتن نه آزمودن. آن که مي داند و مي آموزد مي رهاند، آن که مي داند و نمي آموزد مي ايستاند و آن که نمي داند و نمي خواهد بداند مي ميراند. بياموز پيش از آنکه در آموزشکده زندگي آموخته شوي و بيدارشو پيش از آنکه روزگار بيدارت کند. تا دانش آموز دل به آموختن ندهد چيزي درنيابد. آموزنده دانا را بردانش آموز راستادي هايي ( حق هايي) است بدين سان که؛ از وي بسيار مپرسي و چون نخواهد پاسخ دهد پافشاري مکي. هرگاه خسته باشد دست از وي بداري، با دست و چشم به او اشاره مکني، درنشست او با کسي سرگوشي سخن مگويي، راي وارونه ديگري را به رخ او مکشي، رازش آشکار مکني، از کسي نزد وي بد مگويي، روبروي و در نبود او، وي را نگاهداري، هرگاه با گروهي باشد به همه و به ويژه به او درود فرستي، فروتر از او نشيني و در انجام دادن کاري که دارد و در ياري کردن به او برديگران پيشي گيري. با آموزش و پرورش هرچيزي درست شدني است. يکي از آماج هاي آموزش و پرورش مي بايست آموختن چگونگي بهره برداري از زمان باشد. سه منش از کلاغ بياموز؛ جفت گيري پنهان، پي روزي رفتن در پسينگاه و دورانديشي و هشياري. همان گونه که در بوته آتش و زير پتک آهنگر يک آهن نخاله به يک تيغ نازک و گرانبها فرا مي گردد، آموزش و پرورش نيز روان هاي کژ و زمخت و ناهموار و بي اوج را به روان هاي پاک و درست و آراسته و گرانبها فرا مي گرداند.